تصویر قصه

درخت پیر

🎙️ قصه‌گو: مامان دوتا فرشته

📅 ۲۲ تیر ۱۴۰۵

۴.۸ از ۵ (۶ امتیاز)

🎧 قصه را گوش کن:

دربارهٔ این قصه

قصه را کامل کن

برای امتیاز دادن و نظر نوشتن، وارد شو یا ثبت‌نام کن.

💬 نظرها

پری قصه گو 🧚‍♀️🧚‍♀️
۲۳ تیر ۱۴۰۵

اما فقط کسی میتواند آن را پیدا کند که از این درخت پیر بالابره یکی از اونها سعی کرد امتحان کنه و تنه درخت رو گرفت و بالا رفت اما یه اتفاق عجیب افتاد اون درخت ،جادویی بود تکونی خورد و پسرک رو از روی خودش انداخت زمین اون یکی سعی کرد طناب بندازه دور شاخه و خودشو بالا بکشه اما اینبار درخت تکونی به شاخه ش داد و خودش رو از حلقه طناب آزاد کرد خلاصه هرکدومشون هرچی به ذهنشون رسید انجام دادن حتی نردبان هم آوردن اما نشد تا اینکه یکی از اون دوستان گفت بنظرم بیاین بریم یه درخت رو از یه جای دیگه جنگل بیاریم و کنار این درخت بکاریم و از طریق اون درخت به بالای درخت پیر برسیم چند روزی طول کشید اما وقتی اینکار رو کردن دختر پیر یکی از ریشه هاش رو بلند کرد و صندوقچه ای رو تحویل اون بچه ها داد توی صندوقچه یه نامه بود که توش نوشته بود من سالهاست که تنهام ؛ نیاز به یه دوستی از جنس خودم داشتم ممنونم که درختی رو درکنار من کاشتین و یه دوست خوب بهم دادین شما منو از تنهایی دراوردین و حالا لایق این گنج هستین. 😊

🙂
مامان دوتا فرشته
۲۳ تیر ۱۴۰۵

افرین پری قصه گوووو خیلی قشنگ و خلاقانه بود 🥰🥰🥰

🙂
مامان دوتا فرشته
۲۳ تیر ۱۴۰۵

افرین پری قصه گوووو خیلی قشنگ و خلاقانه بود 🥰🥰🥰

🙂
مامان دوتا فرشته
۲۳ تیر ۱۴۰۵

افرین پری قصه گوووو خیلی قشنگ و خلاقانه بود 🥰🥰🥰

🙂
مامان دوتا فرشته
۲۳ تیر ۱۴۰۵

افرین پری قصه گوووو خیلی قشنگ و خلاقانه بود 🥰🥰🥰

حکایات با فاطمه از حماسه تا افسانه
۲۳ تیر ۱۴۰۵

اما فقط کسی که به ان گل ته جنگل هست دست پیدا کند می تواند این گنج را مال خود کند . بچه ها با خود فکری کردند و به راه افنادند تا گل را پیدا کنند . در راه یک کبوتر را دیدن که با لش شکسته بود یکی از ان دو نفر کبوتر را برداشت تا لالش را تیمار کند ولی دیگری گفت : بیا برویم دیر می شود وقت نداریم . ولی ان یکی گفت : پس این پرنده ی بی چاره چی؟ ولی ان یکی نخواست که بماند و رفت و دوستش را با ان پرنده ننها گذاشت او بت سرعت دوید و توانست خود را به گل برساند و ان را چید. سپس خود را به درخت رساند . دید که دوستش هم بااو به درخت رسید و دید که دوستش بال پرنده را بسته است . پسر دوستش را کنار زد و به درخت گفت: گنج را بده دیگر . ولی درخت پیر گنج را به پسر وکبوتر داد . دیگری گفت : چرابه او داده ای من گل را پیدا کردم ! درخت گفت من می خواستم میزان محبت شما را بسنجم وگرنه همه می نوانند گل را پیدا کنند . پایان

پری قصه گو 🧚‍♀️🧚‍♀️
۲۳ تیر ۱۴۰۵

چقدر زیبا لذت بردم

🙂
مامان دوتا فرشته
۲۳ تیر ۱۴۰۵

چه نگاه مهربونی عالی بود فاطمه حماسی خوان